روزگاری همه آرزویم بود نیایم سفر کرببلا تا که نبینم بخدا ، داغ تو ای زاده زهرا، پسرشیر خدا ، حضرت مولا ولی ازآن موقع که نیت ماندن کردی ماندی اینجا وهمه باور تو، خواهر تو ، خواهر خو ن جگرِ غم زده ی ِ مضطر تو، بار سفر بست به دنبال سر تو به همراه یتیمان وزنان حرم تو که همه گریه کنان ، موی کنان ، مویه کنان ، دل نگران ، ناله کنان ، راهی کوفه شد وراهی بر شام همان کوفه که استاد مسلمانی شان بوده ام آیا؟ چه شهری،چه پذیرایی خوبی، میزبان سنگ به دست خوب پذیرائیمان کرد
برچسب:
نویسنده: آراد قنبری